مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

115

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مردى نبود . قمر الزمان گفت : اى غلامك ، دروغ ميگوئى . مگر ترا رتبت بدانجا رسيده كه مرا فريب دهى ؟ راست بگو كه دخترى كه امشب اينجا بود ، بكجا رفت ؟ غلامك از او هراس كرده ، گفت : اى خواجه ، به خدا سوگند كه من دختر يا پسرى نديده‌ام . قمر الزمان از سخن خادم در خشم شده ، برخاسته ، كمر خادم بگرفت و بزمينش انداخت و پاى بر حلقوم او گذاشته ، همىفشرد تا اينكه خادم از خود برفت . پس او را بريسمان بسته ، در چاهش فروآويخت تا به آب رسيد . آنگاه ريسمان ، سست كرده ، خادم در آب غوطه خورد . دگر بارش از آب بيرون كرد . خادم ، لابه آغازيد و فرياد زد . قمر الزمان گفت : اى پليدك ، به خدا سوگند كه از چاهت بدر نياورم تا اينكه مرا از قضيهء آن دختر آگاه نكنى و با من نگوئى كه دخترك را چه كسى برد ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هشتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خادم با قمر الزمان گفت : اى خواجه ، مرا از چاه بدر آور و از اين ورطه خلاص ده تا راستى با تو بگويم . قمر الزمان او را از چاه بدرآورد . و آن ايام ، فصل زمستان بود . خادم از بسيارى غوطه خوردن و بيرون آمدن ، از شدّت سرما مانند بيد كه از باد تند بلرزد ، همىلرزيد و جامه‌اش از آب ، تر بود . گفت : اى خواجه ، مرا بگذار تا بيرون شوم و جامه بركنده ، بفشارم و به آفتابش بيفكنم و جامهء ديگر پوشيده ، به زودى در نزد تو حاضر آيم و حكايت دخترك با تو بازگويم . قمر الزمان گفت : اى غلامك ، اگر تو مرا بدينسان معاينه نمىديدى ، سخن براستى نميگفتى . اكنون برو و كار خود را انجام داده ، بازگرد و حكايت دخترك با من بگو . ولى دير مكن . در حال ، خادم بدرآمد و همىدويد تا اينكه بنزد ملك شهرمان درآمد . ديد كه با وزير نشسته ، در كار قمر الزمان مشورت ميكنند . و خادم شنيد كه ملك